سفارش تبلیغ
صبا

 

یادش بخیر روزی که تصمیم گرفتم این وبلاگ روایجاد کنم،نه از نگارش چیزی میدونستم نه هدفی برای کارم دنبال میکردم ،بسم الله گفتم و باچندسرچ ساده ادرس را از یک وبلاگ؛عنوان از وبلاگ دیگر واولین پست هم از بنده خدایی دیگر به عاریت گرفتم شرمندهکه امیدوارم حلال کنند چراکه چند هفته ای بیش طول نکشید ودر اون حدفاصل غیرازخودم وچندتنی از دوستان نزدیکم کسی به وبلاگ نگاه هم نینداخت چ رسد به خواندن پست هامؤدب

این روال چندان موفقیت امیزنبود درنتیجه سعی کردم تمام سلولهای مغزم رو برای خودنویسی بکار بگیرم و بگذریم که اخرش هم چندان موفق نشدم 

بهرحال انچه دراین بین مهم است اینکه در اون زمان که کمتر از شبکه های اجتماعی دیگراستفاده میشد وبلاگ مرکزی بود برای بیان بسیاری از دغدغه ها ،ناخرسندی ها ،گله وشکایت ها و... وهمواره بستری بود برای تبادل وافزایش اطلاعات 

 هنوز هم یاداوری و مرور خاطرات ان دوره برای همه ما  دلچسب وشیرینه

دلم میخواست مثل گذشته بدون توجه به تغییراتی که در این فضا اتفاق افتاده دوباره وبلاگ نویسی رو ادامه بدم اما چه میشود کرد گویا تاریخ مصرف وبلاگها تمام شده و این مشکل از من است که هنوز در لاب لای ان دوران مانده ام وحاضرنخواهم بود لذت وبلاگ نویسی رو با فضای مجازی دیگه  با مخاطبین بسیار بیشترعوض کنم

بنظرم وقتی مخاطب نباشه انگیزه ای برای نوشتن باقی نمیمونه به همین دلیل تصمیم گرفتم این اخرین پستی باشه که دراین وبلاگ قرار میدم وانشاالله بتونم در عرصه واقعی تر و بدون تاریخ مصرف فعالیتم رو از سر بگیرم

التماس دعا

یاعلی

1395/12/17

 

 



 

روزهایی از این زندگی دلگیر میشوم

دلگیر... دلگیر..

روزهایی که از این قفس قصد رهایی دارم ولی توان پر کشیدن نیست

دنیایم جور دیگری میشود ...

خدا را فراموش میکنم 

و من هستم و کارنامه ای که هر لحظه گناهانش ان را پر میکند ...

گمانم این است که خودم هستم و خودم ...

و هیچکس نظاره گر اعمالم نیست ...

گناه میکنم و سر پوش میگذارم،افسار زندگی را به دست شیطان میسپارم و او میتازد تا جایی که مرا از عرش به فرش میرساند

او فرمان میدهد من با او همراه میشوم

هراسانم از ان روز

ان روزی که همه پر کشند و من مانم کنج قفس

بی یار...!!!

من مانم و ناله هایی که از گذشته بیزارند

فریاد هایی که از سر پشیمانی بلند میشود و هیچکس آن را نمیشنود...

زمانیکه که دیگر نه ان فریاد ها به جایی رسد

نه توبه ات اثر دهد

و تو مانی و آن کارنامه ای که مصوب نرسیدنت به محبوب است


 





از اونجایی که بچه ی کاری هستم ،در حال تمیز کرن کامپیوترم بودم که متوجه وضع خراب کیبورد شدم این وضع خراب که تعریف میکنم برمیگرده به 3 ماه تابستونی که شام و ناهار ما جلو میز کامپیوتر صرف میشد و لابه لای دکمه های کیبورد از خود نشانه ای بر جا گذاشته بودتهوع‌آور

از پوست تخمه و بادوم گرفته تا هر چیزی که سر هر وعده ی غذایی مصرف میشه ( اغراق )

وقتی این وضع رو مشاهده کردم یه یاعلی گفتم و پیچ و مهره کیبورد را باز کرده و دل و روده اش را بیرون کشیده و به تمیز کرن قسمت های ذکر شده پرداختم 

خانواده هم همچین ناامیدانه نظاره گر اعمال ما بودن که انگار از قبل از نتیجه ی کار آگاهی داشته باشن و ما هم از جهت اینکه ثابت کنیم کارمان درست است با ظرافت خاصی عمل میکردیم

به اواخر کار رسیده بودم که چن قطعه اضافی یافتم با ارامش خاطر هر کدام را در جایی قرار دادم و خلاصه پیچ و مهره را سفت کردم و یه کیبورد تازه و نو مثل روز اولش در اوردم ....تنها با یک فرق کوچک که وقتی کامپیوتر را روشن کردم با مشکل کوچکی از ناحیه کیبورد مواجه شدم و مشکل این بود که هیچکدام از دکمه ها مثل سابق کار نمیکردن

این مثل سابق را که میگویم معنایش این است که دیگر اصلا کار نمیکردنپوزخند

این بار همانطور که متصل به کیس بوداعضاشو در اوردم و یکم با دقت بیشتری هر کدام از قطعات رو در جای خودش قرار دادم و بستمش ولی نخیر این کیبورد دیگر برای ما کیبورد بشو نبود.

خلاصه گوشی را گرفتم به یکی از دوستان زنگ زدم و قیمت کیبورد های موجود در بازار رو جویا شدم

و لی خوشبختانه شانسی که اوردم اینه که دوستان ما از خلاقیت و استعداد شگرف ما در زمینه های فنی اگاهی دارن و هر زمان که ما میزنیم چیزی رو منفجر میکنیم اونا یکی دیگه برامون رو میکنن .این دفعه هم اینطور شد

( اینم داخل پرانتز بگم .یه سه چهار تا حرفیش کار نمیکنه ولی از قدیم گویند مال مفت باشه حالا هر چی که میخواد باشه... )

از اون چندین ساعتی هم که ناچار به استفاده از کیبورد مجازی شدم بگذریم بهتر است .فک کنم این کیبورد به دستم نمیرسید نه تنهاخسارت مالی متحمل میشدم بلکه دست راستم هم از دست میدادم  

 و اینگونه شدکه ما در صرف فعل خواستن با شکست جدی و جبران ناپذیری مواجه شدیم 

 

دعای اخر

خدایا این دوستان را از ما مگیر

بر تعداشان هم بیفزا

 

نوشته شده در تاریخ  3/8/1392 

ویرایش شده در زنگ حساب دیفرانسیل



 

یادش بخیر ...

یه دورانی چقد سرو دست میشکوندیم تا پست مبصر بودن در کلاس رو به ما بسپارند ...

 چقد سعی میکردیم که "مثلا "خودمان را دانش اموز ساکت کلاس نشان دهیم تا نمایندگی کلاس را به ما دهند

انوقت هر چه عقده داشتیم سر دشمنان وارد میساختیم و حق نفس کشیدن هم ازشان سلب میکردیم و منتظر فرصت میماندیم که تکانی خورند و اسمشان در ردیف بدان قرار گیرد 

از ان طرف تخته پر بود از خوبانی که همه دوست و رفیق خودمان بودند...پوزخند

کل ذوقمان همین بود که نماینده کلاس باشیم و پشت میز معلم بنشینیم و چند دقیقه ای فرمانروایی کنیم .هیسسسس

چه کارشکنی ها که  در این بین نکردیم...

چه مظلوم نمایی ها که بعد ورود معلم به کلاس به خود نمیگرفتیم ...

حقیقتا آخرش هم نفهمیدیم که جای گرفتن در ردیف خوبان چه حسی دارد

اما الان...

بیچاره بچه هایی که این مسولیت رو قبول میکنن وظایفشون اینه که

قبل معلم تخته رو تمیز کنن ...

پاکن رو بشورن ...

جزوهای بچه هارو فتو بزنن ...

کچ کاری های رومیز معلم قبلی رو درست کرده تا داد معلم بعدی در نیاد ...

خلاصه اینکه

از لذت های اون موقع دیگر خبری نیست ...

 نه اسم نوشتن پای تخته 

نه فرمانروایی پشت میز 

همش از خود گذشتگیست و بس نکته بین


پ.ن .از دوست عزیزم "صاعقه" هم کمال تشکر رو دارم که این چند سال جور همه بچه ها رو کشید و هیچ وقت در انجام این وظیفه خطیر کمر خم نکرد.



 

 



http://www.ParsiBlog.com/PhotoAlbum/shahedjavedan/a72396c1ec02cd177a22d6adbb8ede2a.jpg

 

چند سالی میشه همش درگیریم با این مسجد محل که آقا این بلندگو رو داخل بذارین ما چه گناهی کردیم که باید تو مراسم همه درگذشتگان این منطقه شرکت کنیم .خود مرده هم راضی نیست یعنی از ساعت 3تا 6 در روز هایی که مراسم دارن دیگه درس /خواب /آرامش /زندگی/ به معنای واقعی مختل

ماشالله یه روضه خوان هایی هم دعوت میکنن که خدایی اگه بخوای نسبت به حرفاشون دقیق شی وسط مراسم باید بزنی زیر خنده.تنها هنرشون گریه آوردن مردمه و حالا تو این راه از هر شیوه ای هم استفاده میکنن

خلاصه خانواده متوفی رو تا مرزسکته میبرن برمیگردونن .ما هم که با این روضه هاشون به فیض اجباری میرسیم

در ارتباط با این مسجد هم باید یه توضیحی بدم که فقط اسم مسجد رو یدک میکشه اگه دست من باشه سردرشو تغییر میدم .چون مکانی که به اصطلاح به عنوان مسجد ساخته شده تنها کاراییش اینه که محرم ها به عنوان سالن غذاخوری ازش استفاده میشه .اونوقت نه یه اذان ازش پخش میشه نه نمازی تشکیل میشه نه تو محرم مراسمی بعد بنظر شما اسم چنین مکانی رو میشه گذاشت مسجد ؟( استفهام انکاری ) . . .اصلا!

حالا موضوع قشنگتر میشه از اونوقتی که یکی از همسایه های محترم زمینشو تبدبل کرد به مکانی برای عروسی های آنچنانی که هر شب با آهنگهای مجاز این برادران خواننده و بکوب و برقص های هنرمندان صحنه مستفیض میشیم 

حالا برخورد نیروی انتظامی جالب بوداین وسط  وقتی که یکی از همسایه ها زنگ میزنه کلانتری که بیاین جلوی اینا رو بگیرین طرف برگشته میگه "بابا یه شبه دیگه تحمل کنید" .چندین دفعه تماس گرفتن هر دفعه هم یه بهونه ای میآوردن و آخرش هم به خودشون زحمت ندادن حتی  کسی رو بفرستن که یه تذکر ی بهشون بده.

 خلاصه اینکه ما ماندیم و این همه توفیق اجباری  . ..!!!



 

احسان علیخانی در یکی از برنامه هاش حرف قشنگی زد، میگفت تو مدرسه به بچه ها یه چیزایی یاد میدن که بدردشون نمیخوره بعد اونوقت وقتی بچه هجده سالش میشه و از مدرسه خارج میشه بلد نیست یه کار بانکی انجام بده.حکایت امروز ما هم همین بود

 

با یکی از دوستام رفتیم بانک و بعد گرفتن شماره و دیدن اون همه جمعیتی که قبل ما تو بانک حاضر بودن .به این نتیجه رسیدیم که حالا حالاها اینجا مهمونیم .از اونجایی که همه صندلی ها پر بودن و همه خواهر برادرانه کنار هم نشسته بودن آخرین ردیف قسمتمان شد.

وقتی که از اون حالت اظطراب در اومدیم،نسبت به جوی که اونجا جاکم بود دقیق تر شدیم

عجیب دنیایی بود در نوع خودش.وااااای

اگر بگویند درصدی از دوستی ها مبدأ آشناییش از بانک ها آب میخورد.برایم جای تعجب نیست تنها فرقش با دوستی های خیابانی در اولین شماره ای است که رد و بدل میشود .این شماره تعیین نوبت و آن شماره موبایل.

طرف اومده تو اون همه آدم هم جنس خودش شمارشو تقدیم خانمه کرده !!! بعدش با هم رفیق شدن تا چه حد!!! یه لحظه واقعا باورم شد فامیلن.

قبلنا زیر میزی میدادن در خفا...این روزا رومیزی میدن در ملأ عام، طرف موزآورده از نوع زردرنگش !!!

 شایدم نذر داشت که اگه به حاجتش رسید به کارمندان "بانک" موز بده .ما این فکرو میکنیم از جهتی که خواسته ریا نشه این مدلی تقدیمشون کرده و در کنارش یه سری کاغذم داده که کارمند لااقل شرمنده نشه از این همه لطفشرمنده

خانمه داره با گوشیش کار میکنه بعد اونوقت آقای کناریش سرش رو مث چیز انداخته تو گوشیه مردم .خجالتم نمیکشه ،  اون لحظه خواستم از جدید ترین شیوه  نهی از منکر رونمایی کنم که آخرشم دوست گلم نذاشت (البت خودمم جرأتشو نداشتم ولی همین که انگیزه انجامش بود خیلیه)عصبانی شدم!

یه عده هم میومدن مث اینکه از قبل وقت گرفته بودن . سریع کارشون انجام میشد میرفتن ...خیلی هم با کارمندان اونجا صمیمی بودن .یجورایی انگاری قوم و خویش باشن یه همچین چیزایی. ولی ما میزاریم به حساب اینکه مردم عادی بودن که با شماره و بدون هیچ توجه اضافی . به کارشون رسیدگی شده.گیج شدم

دیگه اون دستگاه که شماره میداد هم دستش تو کاربود .یکی بعد ما اومده بعد شمارش از ما جلوتره .اخه این با عقل جور در می آید عایا???گیج شدم


................................................................................................................................................

جالبش این بود حدود 20نفر بعد ما آمدن ولی وقتی نوبت به مارسید و شمارهمان را صدازدن جز کارمندان .کسی پیدا نبود. کی نوبتشان شد الله علم.یعنی چی؟

از اون سوتی هایی که در اون بین دادیم هم بگذریم بهتر استپوزخند

خلاصه تو این اولین تجربه خیلی چیزها دستگیرمان شد.و از روابط و ضوابط درک روشنی پیدا کردیم 




 

 

در دوران کودکی زنگ املاء و انشاء برام یه کابوس وحشتناک بود و همیشه هم پایین ترین نمراتم اختصاص  به این دو درس داشت .شرمنده

تا جایی هم که به یاد دارم تا آخرین سال که این دو درس همراهم بود انشاء از بهترین دوستم از زیر میز به دستم میرسید و در املا هم راهی جزگرفتن نمره پایین نداشتیم.(البت عرض کنم این موردی که میگم مربوط میشود به دوران جاهلیتمان وگرنه ما چند سالی میشود از این کاراهای متقلبانه دست کشیده ایم)به قول یکی از دوستان،صرفا جهت ریاشوخی

زمانی هم که انشایی به عنوان تکلیف خانه داده میشد .خانواده زحمت نوشتن را میکشیدند و ما هم وظیفه  سنگین قرائت در کلاس را برعهده میگرفتیم و خلاصه نمرمان از این راه کسب میشد 

اگه قرار بود خودم بنویسم اصل مطلب رو در چهار خط میگفتم و خلاص .که دوخط از اون چهار خطم مربوط میشد به اینکه :(عرض میکردم خدمت شنوندگان مطلب ،که در جریان قرار بگیرن که میخوام در مورد فلان مطلب انشامو بخونم  آخرین خط هم از جهت جمع بندی دو خط نوشته شده و یاد آوری عنوان مطلب و اینکه امیدوارم از همان فلان مطلب خوشتان آمده باشد خلاصه میشد) و این بود مدل انشا نوشتن بنده ،تازه اینم باید بگم که اون چهار خط هم مدیون خط درشتم بودم ، حال تصور کنیددبیر مربوطه انتظار 10خط را میداشت.وااااای

از آنجایی که اگر قرار بود ما با این سبک نوشتن به مدارج بالا صعود بکنیم کاری سخت و غیر ممکن می بود لاجرم  مجبور به استفاده از امداد های غیبی و همکاری دوستان شدیم .الا یک موضوع که همیشه برای نوشتنش 10خط را هم جلو میزدم و اون موضوع یا بهتره بگم سوال کلیشه ای این بود که همیشه در هر دوره ای مطرح میشد

موضوع انشاء:

علم بهتر است یا ثروت ؟ 

پاسخ های من در سال های مختلف

 دوران ابتدایی :علم بهتر است یا ثروت ؟ همه گفتن علم ما هم تابع جمع شدیم و همینو گفتیم 

در دوران راهنمایی :علم بهتر است یا ثروت ؟ همه گفتن علم  ما گفتیم ثروت ،چون در همان روزها تعداد زیادی از آشنایان  را میدیدم که برای حفظ موقعیت شغلیشان پله های ترقی را چهار تا چهار تا طی میکردن ودر حد 10روزمدرک خود را از ابتدایی به دیپلم ارتقا میدادن،و از چه راهی ؟ همان پول .یعنی مدرک را با پول خود میخریدند نه کسب علم

در دوران دبیرستان : هیچ معلمی از جهت  طرح این پرسش وجود نداشت ولی من به این باور رسیده بودم که این دو لازم و ملزوم یکدیگرند چون اگر علم نداشته باشی توانایی استفاده از ثروت را نداری و اگر ثروت نداشته باشی به دست آوردن علم هم محال خواهد بود.و هیچ وقت با داشتن  یکی از آن دو نمیتوانی موفق باشی



پ.ن

+ اگر زیاده گویی کردم ببخشید، بگذارید پای همان بی استعدادی ام در نوشتن

+ این تنها دیدگاه شخصی بنده است .اگر شما هم نظری چه موافق چه مخالف نظر من دارید حتما بیان کنید

+ و این نکته رو هم اضافه میکنم که گفته امام علی را در این ارتباط کاملا قبول دارم ، ولی این روزا، این پرسش معنای متفاوتی به خود گرفته و برداشت دیگری از آن میشود.امیدوارم متوجه منظورم شده باشید!!!


یاعلی



 

 

از اونجایی که مدل درس دادن دبیر دیفرانسیل ما کمی بابقیه معلما متفاوته یعنی بر پایه (کلک زدن و تقلب و زیرآبی رفتن) بنا شده ، اگر تمام تمرکز و حواست هم رو درسش بذاری نه تنها متوجه هیچکدوم از حرفا و توضیحاتش پای تخته نمیشی اطلاعات قبلی خودت هم به دست فراموشی میسپاری وتمومگیج شدم

طی آماری که ما به دست اوردیم 99%بچه ها زنگ این دبیر خودشون رو در جوی غیر کلاس یافتندمدرک داشتن

به این شکل که :

دو سه نفر از بچه ها در حال انجام بازی های رو کاغذنظیر ( نقطه بازی و.اسم شهر شهرت ....) هستن

چن نفری از بد شانسی تمام در تیررس کامل این معلم اند و به همین خاطر تنها کاری که از دستشون بر میاد اینه که سرشون رو به نشانه فهمیدن  تکون بدن و فکرشون جای دیگه باشه

دوستان اهل دل هم که دیگه اوضاشون گفتن نداره ....تو یه فاز دیگندلم شکست

برروبچ تیزهوش کلاس هم اون یک درصد رو شامل میشن که سعی زیادی از جهت هضم مطالب دارن و این کاری بس ناجوانمردانه سخت استنکته بین

دوستان اهل حال از مدل عرفانی هم یه ختم صلوات و زیارت عاشورا همراه صدتا لعن و سلام راه انداختن که عجیب حال و هوای کلاس رو عوض کرده .

خودمم که در حال نوشتن این مطلب بودمپوزخند

خلاصه دعای قنوت شب امتحانی که با این معلم داشته باشیم همیشه این بوده که: 

 "خدایا نه به اندازه تلاش این روزهامان بلکه به اندازه کرمت بر ما ببخش"